X
تبلیغات
××آرامش زندگی××

××آرامش زندگی××

میدونی بهشت کجاست؟یک فضای چند وجب در چند وجب! بین بازوهای کسی که دوستش داری...

99- چرا من نبودم آیا؟
سلام دوستای خوبم...

آقا من عرز میخوام... منو شطرنجی کنید... نبودم خب... مجبورم مختصر بگم دلیلشو چون بخوام توضیح بدم زیادی طولانی میشه...

۴شنبه شب که رسیدیم خونه خیلی خیلی خسته بودم،ولی بازم تا دیر وقت بیدار بودیم،۵شنبه صبح زود یه کاری داشتیم که رفتیم دنبالش و به سلامتی انجام نشد! آخه نکه کلا همه روزه کارمندا سر کارن و تند و تند کاره آدمو راه میندازن،۵شنبه تعطیلن! بله...

برگشتیم خونه و تازه صبحانه خوردیمو یه کم خوابیدیم چون به شدت کمبود خواب داشتیم بعدم واسه نهار رفتیم خونه مامانم اینا... تا عصر اونجا بودیم بعدشم رفتیم بیرون میخواستم یه بوت مشکی بخرم،همینجوری هوسی... قیمتها رو که دیدم دره هوس دونیمو ۷قفله کردم! (کلا ۵شنبه پربار بود)

جمعه هم از صبحش مثلا خواستیم یه ذره خونه رو جمو جور کنیم که همسر عزیز فقط لباسایه خودشو برداشت،اونم برد ریخت تو اتاق! تمام...منم دیدم اینج.ریه حرصم گرفت دیگه کاری نکردم... از اونورم مدارک ماشین گم شده کله خونه رو زیرو رو کردیم،نبود که نبود... عصرم رفتیم بیرون و چه برفی میومد شدییییییییید،یه عالمه ذوق کردم... شام رو بیرون خوردیم...یه شام خوشمزههههههههههه...بعدم رفتیم دوباره خونه مامانه من...تازه رسیده بودیم خاله م زنگ زد،مامان رفت تو اتاق باهاش صحبت کرد،وقتی اومد بیرون حس کردم چهره ش یه جوریه... گفتم کسی فوت کردهههههه؟هی گفت نه و از من اصرار و از مامان انکار تا بهم گفت... ینی کپ کردم...

یه پسره ۲۳ساله،از اقوام که نسبته فامیلیش با من زیاد نزدیک نیست ولی خیلی باهم رفتو آمد داشتیم و همبازیه بچگی هام بود و کلییییییییییییییییییی ازش خاطره داشتم...تصادف کرده و به طرز وحشتناکی فوت کرده... خلاصه که اونشب انقدر حالم بد بود و تو شوک بودم که تا نزذیکای صبح گریه کردم...

هادی هم شنبه رو موند که بره دنباله مدارک ماشین،منم رفتم خونه مامانجونم که آش داشتن...دیگه شبش هم که هادی رفت،بابام هم اومد دنباله من بردم خونه خودشون که یکشنبه صبح بریم قم واسه ختم... باز اون شب هم تا صبح بیدار بودمو نتونستم بخوابم،صبحم که راه افتادیم سمت قم،از اونجا هم مسجد و اینا...بعدشم خونه خاله م...شبش دوباره قبله اینکه برگردیم تهران یه سر رفتیم خونه پدر و مادره همین بنده خدا... بعدشم برگشتیم...دیگه ینی من بیهوش شدم...

دیروزم کماکان خونه مامانم بودم،شب برگشتم خونه خودم...

دیشب همتونو خوندم ولی نتونستم کامنت بذارم...ینی خیلی خسته بودم...با اینحال باز تا ۵صبح نتونستم بخوابم!

دیگه امروزم که هستم در خدمتتون :)

*سارا بانوی عزیزم،مرسی بابته اسمس و اینکه به یادم بودی خانومی...

[ سه شنبه 1391/09/28 ] [ 14:4 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

98- برمیگردم تهران
سلام...

امروز ساعت ۱راه میوفتیم سمت تهران...بش ۸:۳۰،۹ هم میرسیم...شاید بریم خونه مامانم...شایدم بریم خونه خودمون...فعلا که واسه امشب هیچ برنامه ای تو ذهنم نیست...ولی فردا کار اداری دارم اساسی... اصنم حوصله شو ندارم ولی مجبورم...

این یکی دو روز نشد بیام آپ کنم بازم به خاطره سر درد و البته اینکه روح و روانم پریشونه...سر همون صحبتای قبلی...

هرچند که هادی داره همه سعی و تلاشش رو میکنه بهم سخت نگذره،ولی گاهی اوقات آدم زورش به جبر روزگار نمیرسه! اینم از همون موقع هاست...

*دوستان نوشت : دوستایه خوبم که بهم دلداری دادین،با حرفاتون دل گرمم کردیم،مرسی از همگیتون ایشالا هیچوقت غم تو دله هیچکدومتون نباشه...

و دوستانه خاموشی که تازه روشن شدین مرسی از روشن شدنتون،ایشالا روشن بمونید تا احیانا سر پستای دیگه ای شاید رمزی باشن شرمنده نشم... البته این پست خیلی مطلبه قابله توجهی نبود... ولی خب حق بدین نتونم به کسی که میشناسم رمز بدم...حتی به وبلاگاتونم سر زدما،دیدم شما هم همه رو رمزی نوشتید! تینا خانوم... کاش وبلاگ داشتی،راحتتر میشد بهت رمز رو داد...

* خدا نوشت : میدونم خیلی غرغر کردم،خیلی گله کردم... ولی بهم حق بده لطفا...  بالاخره منم یه جاهایی دلم میگیره...

ایشالا پست بعدی از خونه خودمون...فعلا

 

[ چهارشنبه 1391/09/22 ] [ 12:9 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

97- خدایا مرسی که هستی...
سلام دوستای خوب...

برید ادامه با رمز قبلی...هرکی رمز نداره بگه بدم بهش...

Photo


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1391/09/20 ] [ 14:42 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

96- بازم اومدیم لرکده!
سلام دوستان...

اول بگم که جواب صحیح پست قبل رو اول از همه نخودچی جونی درست گفت،بعدش فرزانه جون کلی حدس زد تا یکیش درست بود... بعضیام تقلب کردن

۴شنبه شب که همسری اومد تهارن و طبق معموله آخره هفته ها همش در حاله بدیو بدیو بودیمو هی از اینور به اونور...خصوصا که قرار بود من باهاش بیام خرم آباد دیگه کارمون یه ذره بیشتر بود... نهایتا هم من وسایلمو ساعت ۱۱:۳۰ جمعه شب جمو جور کردم! ینی من انقدر زرنگما...

ساعت ۱۲:۳۰ هم که پرواز داشتیم سمت اینجا(با اتوبوس البته)  این بار خیلی بهتر از دفعه قبل بود... اون سری من تقریبا اصلا نخوابیدم،ولی اینبار انقدر از صبحش سردرد بدی داشتم که خوابیدم،هرچند که چندین بار بیدار شدمو آخرم نفهمیدم راننده یه یک ساعتی دید همه خوابن بخاری ماشین رو خاموش کرد یا هوای بیرون اونجاها خیییییییلی سرد بود که من از شدت سرما بیدار شدمو لباس گرم هم که پوشیدم بی فایده بود...پاهام داشت یخ میزد،دلم هم نمیومد همسری رو صدا بزنم بگم سوییشرتت رو بده بندازم رو پام بنابراین بعد از یه ذره یخ بستن و لرزیدن دوباره خوابم برد و پلیس راه خرم آباد بیدار شدم دیدم آقایی هم بیدار شده...

دیگه از صبحم که تهنا بودم تا حدود ۳که هادی هم اومد خونه و موند از بس که اینجا خفن بارندگی بود! خواستم دلتونو بسوزونم شنیدم تهرانم بارندگیه ایشششششش...

دیگه الانم زیادی نصفه شبه! ولی ما کماکان از ذوقه بودن در کنار همسر جون بیداریم ولی خب این دلیل نمیشه که احساس باباقوری شدن در ناحیه چشم رو نداشته باشم 

پس شبتون ستاره بارون

[ یکشنبه 1391/09/19 ] [ 3:19 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

95- چهارشنبه ی دوست داشتنیه من...
کلی نوشتم...همش پرید

منم دیگه نمینویسم...!

همه عالم و آدم دیگه میدونن و اقلا حدس میزنن من امشب چی میخوام بنویسم

هرکی بگه موضوع پست امشب چی بوده جایزه داره

فعلا شب خوششششششششش

[ پنجشنبه 1391/09/16 ] [ 0:36 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

94-
دوستای خوب و گل امشب نتونستم برای بیشترتون کامنت بذارم...کامنت دونی ها باز نمیشد به جز برای ۲،۳نفر

ینی انقدر دیگه تحملم تموم شده میخوام برم این همسایه مونو خفه کنم خیاله خودمو خودشونو راحت کنم! این بچه یه بند عر میزنه ینی یه بنــــد...حالا جیغ جیغ و گریه ی اون به کنار،یه مدت باباهه هم عربده میکشید و فحشش میداد،جدیدا مادره هم به جمعشون اضافه شده... اینجوریه که "بچه هه جیـــــــــــغ میزنه و گریه میکنه ----------> باباهه هواااااااااااااار میکشه خ ف ه شووووووووو...برو گم شوووووووو... دهنتو ببند... خسته شددددددددددددم.... خدااااااااااااااااا... و بعدم ظاهرا بچه هه رو کتک میزنه!!!!! (فک کن بچه ۱ساله رو! --------------> مادره! داد و بیداد و جیغ و نزنش و ولش کن و... (همه اینا با بلندترین و زیر ترین تن صدا...   ینی بخدا روانین!!!!!! هراز چندی هم صدای گروپ گروپ میاد که نمیدونم چه غ ل ط ی میکنن!!!!!! بعد فک کنین این صداها شاید ۵دقیقه قطع بشه و دوباره از اول...

ینی چند دفه خواستم اینا که داد و بیداد میکنن و اینجا رو با چاله میدون اشتباه میگیرن،منم یهو ۲تا جیغ بکشم سرشون تا بفهمن مام میتونیم صدامونو بکشیم سرمون... هی تا الان تحمل کردم،خصوصا که همسری نیست...میگم بذارم یه وقت که هست اقلا خیالم راحت باشه...والا نمیدونم چیکار کنم باهاشون... از اونور از دره خونه میان بیرون،با شدیدترین حالته ممکن در رو میکوبن بهم! ینی دره خونه ما میلرزه! یه مدت که هربار با آسانسور  میومدن بالا یه دست به این درش نمیزدن...لای در باز میموند...ما باید مثلا از تو پارکینگ ۴طبقه از پله میومدیم! مهمون میاد واسشون،۲نصفه شب میخوان برن...میان تو را پله جلوی در تازه یادشون میاد وایسن حرف بزنن،نه آرومااااا بلند بلند... کلا با واژه ی "فرهنگ" آشنایی ندارن!!!

شما بگید چیکار کنم باهاشون؟ یه جوری که شاید بفهمن ملت نیاز به آرامش دارن و اینهمه سر و صدا عاصیمون کرده... از طرفی هم نمیخوام روبرو بشم باهاشون چون اولا بالاخره همسایه ایم،دوما تنهام  و نمیخوام باهام سر لج بیوفتن...

 اعصابمو خورد کردن دیگه...

[ سه شنبه 1391/09/14 ] [ 22:11 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

93-
سلام سلام...

امروز یادم افتاد که دیشب نیومدم آپ کنم! درواقع دیشب انقدر با هادی حرف داشتیم که کلا همه چیز رو فراموش کرده بدم و تمام تمرکزم روی لذت بردن از صحبت با همسری بود...

جونم براتون بگه که دیروز واسه نهار خونه مامانجونم بودیم،تا عصر که دیگه راه افتادم سمت خونه و یه ۲ساعتی تو راه بودم مسیره ۱ربعه رو! بعدم رفتم شهرکتاب نزدیکه خونمون یه کوچولو خرید کردم که وقتی اومدم خونه و از این ۲تا خودکار بیک که خریدم استفاده کردم کلی خورد تو حالم...تا جایی که من یادمه اون قدیما خودکار بیک خوب بود،دیدم اینجا جدید آورده گرفتم ولی آشغال بود! البته هادی میگه اونموقع هام خوب نبوده،نمیدونم شاید من یادم رفته!

امروزم که کلا بد نبوده،جز اینکه بعد از ظهری یه سر درد شدید گرفتم که یک ساعتی خوابیدمو بیدار که شدم بهتر شده بود...ولی هنوزم هی میگیره و ول میکنه!نمیدونم چرا...

الانم که داریم میچتیم با همسری جان

تا بعد...

[ یکشنبه 1391/09/12 ] [ 20:46 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

92-...
سلام...

اون بالا ازم عنوان میخواد،میخوام بنویسم بازم از همسرم دور شدم،بازم تنها شدم،بازم دلم پره غم و غصه شد،بازم یه تیکه از وجودم کنده شد و کم کم داره این قضیه برام غیر قابله تحمل میشه... خیلی چیزای دیگه م دارم که تو "عنوان" بنویسم... ولی دوستام میگن دلشون میگیره،حسه بدی بهشون میده...راست هم میگن (میگید )

ولی... اگه قرار باشه هیچکدومه اینا رو ننویسم،بهتره هیچی ننویسم! چون عنوان دیگه ای نیست،بعضیا گفتن مثله قبل از روزت بنویس...مثلا فلان اتفاق افتاده...خب،ایده ی خوبیه،ولی وقتی مثلا امروز مهمترین اتفاق رفتنه هادی هستش...چی بگم دیگه؟

بهر حال این ۲شب و ۲روز ینی از ۴شنبه شب تا امشب مثله برق و باد گذشت... اصن وقتی پیشمه انگار تند تند زمان میگذره،انگار یکی دنبالمون کرده که بدو بدو به کارامون برسیم،حرفامونو بهم بگیم،سریع به گردش و تفریحمون برسیم حتی! زودی بشه جمعه شب و ...

دیشب میخواستیم بریم مهمونی و قبلش من سره یه مسئله ی نمیدونم جزیی یا غیر جزیی! دلخور شدم شدید و احساس عدم توجه از طرفه هادی بهم دست داد،انقدر که برخلافه همیشه گفتم تا جمعه شب که بری دیگه باهات حرف نمیزنم! (اصولا دلخوری بینمون زود حل میشه و قهره آنچنانی در کار نیست) ... ولی وقتی رسیدیم خونه دوستمون یه چیزی پیش اومد که نمیگم! که همه ی بچه هایی که اونجا بودن همش میگفتن مریم خوش به حالت،چقدر دوستت داره منم باهاش آشتی شدمو وقتی برگشتیم خونه تا ۶:۳۰ صبح باهم حرف زدیم...من نمیدونم چجوری و رو چه حسابی فکر کرده بودم میتونم باهاش قهر کنمو اووووووونهمه حرفمون گوله بشه تو گلومون

امروزم که کلا روزه خوب و مفیدی بود،هم به یکسری کار رسیدیم،هم رفتیم خونه مادرشوهر،هم شب با نگین و صنم و حامد رفتیم سلوقون...واسه من و هادی و نگین که به یاده گذشته های دور سلوقون،یه لذته خاصی داره... یه ۳ماهی هم بود صنم رو ندیده بودیم ینی دقیقا از بعده عروسیش...دلم تنگ شده بود براش...

بعدشم ضربتی اومدیم نگین رو گذاشتیمو از قبلشم زنگ زدیم آژانس و هی من دعا دعا کردم بلیط گیرش نیاد این همسری و نتونه امشب بره که دیگه نشد...

الانم که تک و تنها نشستم وسطه خونه... اول دارم تایپ میکنم،دوم هم به زندگیمون فکر میکنم...

 بسه دیگه...چشمام خسته س...چشمای شمام خسته شد...

شبتون بخیر

[ شنبه 1391/09/11 ] [ 0:29 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

91- هیچ خبری نیست
تقریبا هیچ خبره خاصی نیست و همه جا سوت و کوره حتی اینجا!

انگار هنوز ملت از تعطیلات برنگشتن

منم یه کمی بهترم،سرفه هام بهتر شده و همچنین سر دردم،ولی کامل برطرف نشده...هنوز من خوب نشدم هادی گفت که اونم مریض شده...به احتمال خیلی زیاد هم از من گرفته البته اون بچه ی خوبیه و سریع میره دکتر و آمپول میزنه...منم خیلی بچه ی بدی نیستم ولی این سری انقدر که شنیدم واسه هر عفونت کوچولویی سریع آنتی بیوتیک نخورید و اینا،گفتم ببینم میشه با میوه و استراحت برطرفش کرد یا نه که تا الان خیلیم بد پیش نرفته...ینی با شلغم و فرنی که سریع گلو دردم برطرف شد + کلی لیمو شیرین و یه کمی پرتقال.

دیگه اینکه  مامانم هم اومد پیشمو تا عصر بود،بعدم رفت...

امروز فقط یکی دو بار خیلی کوتاه با همسری حرف زدم،وقتی رسید خونه هی میخواستم بگم بیا نت ببینمت،دیدم حالش خیلی بده دلم نیومد بگم... ولی خیلی دلم تنگ شده براش... گفتم بره بخوابه و احتمال هم میدم تا صبح بخوابه،هرچند کهگفت یه کمی استراحت میکنه و بیدار میشه که تا الان نشده و بعید هم هست که با اینهمه خستگیه امروزش و سر دردش بیدار بشه...

فردام میرم خونه مامان اینا...معلوم نیست شب بمونم یا نه...

همین...

شبتون خوشششششششش...

[ دوشنبه 1391/09/06 ] [ 20:30 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

90- هادی رفت خرم آباد! (راست گفتی میترا...چه حسه بدی به خودمم داد!)
  • سلام

عزاداری هاتون قبول...

هرچند که حس میکنم امسال یه کمی اون شور و حاله همیشگی رو نداشت! حالا نمیدونم واقعا اینطور بوده یا تصوره من اینه...

هادی هم که ۴شنبه شب اومد و چقدرم دیرتر از همیشه رسید به خاطره شلوغیه خیابونا... منم قبل از اینکه برسه براش شیرکاکائو درست کردم که وقتی میرسه و سردش شده بخوره تا گرم بشه...

۵شنبه،جمعه،شنبه و یکشنبه که امروز بود تقریبا تمام مدت پیشه هم بودیمو از حضورش لذت بردم هرچند که به خاطره مریضیم حالم زیاد جالب نبود و بدنم حساس شده بود... دائم هم سر درد داشتم و البته دارم،الان سرماخوردگیم بهتر شده...ولی هنوز سرفه و سردرد امونم نمیده که اونم بخاطره سینوزیتمه... این چند روزم که هوا سرد بود و مام شبا میرفتیم بیرون و وقتی میومدیم تقریبا فقط باید میخوابیدم!!!!!!!!!

دیشبم تا ساعت ۴ بیدار بودیمو حرف میزدیم،تا دیگه خوابم برد...صبحم ۸:۳۰ بیدار شدم و میخواستمبا مامان بریم بیرون که اصن جون نداشتم پاشماااااااااا... ساعت ۵هم برگشتیم خونه و جفتمون خوابیدیم تااااااااا ۷:۳۰!!!!!!!!!! یهو از خواب پریدم گیج و منگ...

ساعت ۱۱:۳۰ هم زنگ زدیم آژانس و همچین خوشحال گفتیم الان ماشین میاد دیگه... یکیشون که جواب نداد،اونیکی هم گفت باید چند دقیقه صبر کنید... چند دقیقه ش شد ۱۲!!!!!!!! حالا اتوبوس هادی چه ساعتی حرکت میکرد؟ همون ۱۲!!!!!!!! دیگه بنده خدا انقدر اعصابش خورد شده بود که حد نداشت تا رفت و بعد اسمس و زنگ زد که من سوار شدم،خیالم راحت شدکه رسید به اتوبوسش...هرچند اون ته دلم واقعا میخواستم امشب نره...انگار بد عادت شده بودم به خاطره این چند روزی که کنارم بود... انگار یه حسه امنیتی پیدا کرده بودم که دیگه ازم دور نمیشه...

قرار بود منم این هفته برم،که دیدم اینجا کار دارم،البته بعید میدونم به خاطره حاله بدم به کاری هم برسم... ولی اگه میخواستم برم هم فکر کنم بدتر میشدم...

خوبیه این هفته اینه که زودی برمیگرده...ینی از پس فردا گیر میدم که بلیط بگیر واسه ۴شنبه و خدا خدا میکنم زودتر ۴شنبه شب بشه و بیاد پیشم

یه کم این پست بی حوصله و مسخره بود میدونم خودم!فکرم متمرکز نیست،هنوز تو شکه رفتنه هادی هستم...باورتون نمیشه فکر میکردم میمونه...

شبتون خوش...

 

[ دوشنبه 1391/09/06 ] [ 1:2 ] [ پسته خانوم ]

[ ]

89- نمیگم بیستمین شب تنهایی!!!! میگم فردا شب همسرم میاد :)
سلام... امروز از صبحش خیلی روزه خوبی نبود،به گلو دردم آبریزش بینی و عطسه شدید هم اضافه شد...مونده سرفه های وحشتناک که منحصر به خودمه فقط :(    (آخرته انرژی - بودا)

تا ظهر نمیتونستم از جام تکون بخورم انقدر که حالم خراب بود...(آدمم انقد لوس؟) ظهر دیگه دیدم بدجور چرکولکم!(شرمنده) ولی آآآآآآآی که چقدر یه دوش آب دااااااااغ بهم حال داد...دلم نمیخواست از زیر دوش بیام بیرون! بعدشم سریع خودمو خشک کردمو و موهامو هم همچنین و رفتم خونه مامانینا... 

تا حدود 8 اونجا بودمو بعدم ماشین گرفتم برگشتم خونه،از وقتیم رسیدم با همسری چت کردم...هرچیم گفت web بدم گفتم نـــــــــه...قیافه م به خاطره مریضی درهم و برهمه،چشمام ریز شده و هراز چندی ازش اشک میاد،صورتم متورم شده،تازه اگه میخواست منو ببینه که نمیتونستم یه دستمال رو گوله کنم بچپونم تو دماخم که!!!!! این کارا فقط واسه وقتیه که آدم تنهاس!(حالا هی از تنهایی بنال!)

دیگه کلی حرف زدیم...منم که یه عالمه از خودم شاکی بودم،حرفای دلمو مثه همیشه به هادی گفتم بعدم گفتم نصیحت و حرفه تکراری نمیخوام بشنوم...فداش بشم که کلی راهنماییم کرد،کلی بهم روحیه داد،باهام حرف زد... خداییش،انصافا تو این 7سال به هیشکی به اندازه هادی نتونستم اعتماد کنم که همه ی حرفای دلمو بهش بگم...

فردا ظهرم که عزیزدل حرکت میکنه سمت تهران و شب ایشالا میرسه :) هوریا...هوریا...

همین :) شب همگی خوش...


[ چهارشنبه 1391/09/01 ] [ 0:49 ] [ پسته خانوم ]

[ ]