آرامش زندگی!
فاصله من تا خوشبختی به اندازه فاصله من تا خودمه!
ایشالا که همتون خوبو خوشو سر حال باشید،نه مث من مریضو بیحال و داغون... من نمیفهمم چه موقع مریض شدنه آخه؟؟؟؟؟؟؟ فقط همین قدر بگم که بحدی درد داشتم که تا صبح حتی ۱ لحظه نتونستم بخوابم...شب وحشتناکی بود حالا به نظر شما دلیله این معده درد چی بود دیگه بذارین یه کمی هم از دانشگاه بگم... روزه اول که رفتم که در واقع نرفتم! این از این... روزه دوم که رفتم،من رفتم اما کاش نمیرفتم! چون تا ۱۱ که کلاس نداشتم،آهان البته ۱ کاره مهم داشتم،اونم اینکه...این دانشگاهه کوفتی واسه خودش قانون گذاشته که هر ترم فقط یه درس از گروه معارف میتونیم بر داریم،اما خب من ۴ تا درس از همین گروهه میخواستم و چون ترم آخر میباشم *دوستانه گرامی واسه همین ادامه ی این پستو تو آینده ی ... خدایا مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطر های زندگی مصون بداری،بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم. مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی،بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخش.... خوبین؟خوشین؟دماغتون چاقه؟ من که خوبم...خوبه خووووووووووووووب میدونم که ۶ روز از اوله مهر گذشته اما این پستی که میخوام بذارم در مورد اوله مهره...یعنی کلا روز اوله ساله تحصیلی ۱ـروز اول پیش دبستانی:خب بالاخره من یه دختر یکی یه دونه بودم که کلی هم به مادر خانومیش وابسته بود،حالا فک کن منو بردن گذاشتن اونجا...همه چی به خوبیو خوشی گذشت تاااااااااااا موقعی که زنگ خورد و ما باید تشریفمون رو میبردیم منزل....بدو بدو اومدم تو حیاط و دیدم اوووووووووووووووووه ....یه عاااااااااااااااالمه مادر خانومی اومدن دنباله بچه هاشون...هی اینورو نگاه کردم،اونورو نگاه کردم (البته اینا همش در حد ۱۰ ثانیه طول کشید به نظر خودم که خیلی طول کشید اما مادر خانومی گفت ۲ دیقه بعد از باز کردنه در مدرسه اومده تو و دیده که من دارم زار زار گریه میکنم تازه من بخاطره قیافه ی مظلومم کلی مورد توجه مربی ها و بچه ها بودم اونم جرات نمیکرد بیاد طرفم،فقط ۲،۳ بار مهدی بجای من کتک خورد ۲ـروز اوله اول دبستان:اول از همه اینکه اون روز با یه دختر تپلی دوست شدم که اتفاقا اون هم اسمش مریم بود ۳ـروز اوله راهنمایی:هیچ مطلبه خاصی یادم نمیاد از روز اول اما تا دلتون بخواد از شیطونی های وسط سال یادمه که چقدر کارم به دفتر میکشید انقدر که شر بودم ۴ـروز اول دبیرستان:روز اول مثله یه خانومه با شخصیت رفتم مدرسه و دیدم تو حیاط پره آدمه که مث مارمولک!چسبیدن به دیوار که اسمه خودشونو از توی لیسته کلاسا پیدا کنن...منم چادرمو بستم به کمرم!(آخه مدرسه مون چادری بود ۵ـروز اول دانشگاه:۱) از سرویس جا موندم! ۲) کلاسه ریاضیمون زودتر از اون ساعتی که تو پرینت بود شروع شد،پس به اون هم نرسیدم! ۳) دیگه چیزه خاصی که قابله گفتن باشه یادم نیست! بلهههههههههههههه، و این بود خاطراته سالها تلاشو کسب علم این ترمه آخری هم که شروع شده...ولی کی حال داره که بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته من که یحتمل فردا میرم... واسم دعا کنید که خداوند یک همتی عظییییییییییییم بده که من پایان نامه مو اول شروع کنم! همییییییییییین دییییییییییگهههههه.... آهان این روزام که همینجور عروسی پشت عروسی....منم واسه همین با چند روز تاخیر این پستو گذاشتم چقدر یه وقتا احساسه پوچی میکنم................ روزای سختیه.................. سختتر اینه که دردمو نمیتونم بگم............. همینطور هم نمیتونم از کسی توقعه کمک داشته باشم................. مخم کاملا خالی شده.................دیگه نمیتونم فکر کنم.............. نمیدونم چی میخوام...........میخوام چیکار کنم............... حتی نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم............. ......................................... دیگه نمیتونم تحملش کنم... نمیدونم چرا تموم نمیشه.... اااااااااااااااااااااااه.... پروردگارا! الان دقیقا قیافه م دیدنیه... اندکی شبیه ! و اندکی هم شبیه ؟ تو سرم هم پره از همین علامتاست؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!........................ راستشو بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شده قضیه ی همون که میگه من کی ام ؟اینجا کجاست؟ ایییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.................................... جوووووووووووووووووووووووووونه من یکی به دادم برسه یه ادم پیدا شه بگه من باید چیکار کنم.... مااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااان ** دوستان ممنون از اینکه واسم نظر میذارید،اما اگه لطف کنید و اسمتونو بذارید بهتره،چون اینطوری واقعا متوجه نمیشم که نظر ماله کیه...مرسی بدون هیچ مقدمه چینی و از این حرفا میرم سر اصل مطلب... امروز تولد بهترین دوست جونه دنیاست منو نگین از ترم دوم دانشگاه باهم دوست شدیم،البته قبلشم که خب هم همرشته بودیم هم با یه سرویس میومدیمو میرفتیم...اما نمیدونم دقیقا من نگینو تحویل نمیگرفتم امروزم تولد نگین جوووونه یکسری عکس گذاشتم از خودم و نگین با توضیحات مختصر که هرکدومش یه دنیا خاطره س. اول به اون آینه ی تو دسته دوست جونم دقت کنید!اینجا سلف دانشگاهه که خیلی وقتا بجای آرایشگاه هم استفاده میشد توی" زرین"فست فود روبروی دانشگاه،این کته نگین هم که تنشه ۲ ترم پیش تو کافی نت دزدیدن(تاریخه عکسو یادم نیست) از طرفه انجمن رفته بودیم شمال،این آقای محترم هم دکتر کاردار جووووونه(اردیبهشت ۸۶) منو دوست جون تو میدونه نوبنیاد،یادش بخیر(فک کنم این عکس ماله بهار ۸۶ باشه) تولد من (اردیبهشت ۸۷) خونه ی نگین اینا(مرداد ۸۷) بازم خونه ی نگین اینا(فک کنم زمستون پارسال بوده) اینم عکسه آخر که ماله ۳۰/۳/۸۸ هستش،سلف پسرای دانشگاه،من امتحانه حفاظت خاک داشتم نگین رسم فنی...به جزوه های جلومون و قیافه هامون اگه دقت کنید متوجه عمق فاجعه امتحانا میشید ستاره هم اون وسط سرمون جیغ جیغ میکرد که امتحان داریم اونوقت نشستین عکس میگیرید عکسا خیلی زیاد بودن اما دیگه من وقت نداشتم که آپلود کنم،خصوصا با این سرعت بالای اینروزای نت! خلاصه اینکه،این همه عکس گذاشتمو صغری کبری !چیدم که در نهایتش بگم "آبجی جونم کلی دوستت دارم،بازم تولدت مبارک...سعی کن هر چه زودتر کیک تولدتو بدی دیگه فعلا عرضی نیست تا بعد... ** بالاخره امتحانای این ترم هم تموم شد البته یه جورایی جونه منم دیگه داشت تموم میشد انقدر که این چند وقته سختو عذاب آور گذشت... اما بهرحال و با هر جون کندنی که بود تموم شد... فقط اینکه این امتحان آخریو زیاد جالب نبود،دعا کنید که پاس بشه فقط الان خیلی خیلییییییییییی خسته م ولی تو اولین فرصت میامو یه پسته خوب (یعنی سعی میکنم) میذارم دیگه برم که اگه خدا خواستو یاری کرد بعد ۳،۴ هفته درستو حسابی بخوابم. شب خوش
روز جمعه از صبح هر چی میخوردم احساس میکردم ۲،۳ دیقه بعدش معده م کاملا خالیه خالیه....تاااااااا ساعته ۷:۳۰ ،۸ همینجوریادامه پیدا کرد تا اینکه من باز احساسه گشنگی کردمو یه کلوچه هم خوردم...آقا ۵ دیقه بعدش احساس کردم این معده ی محترم مث سنگ سفت شده!!!!!!!!! انگار بجای ۱ کلوچه،۱ کارخونه کلوچه خوردم...اولش هر نیم ساعت ۱ بار درد میگرفتو خوب میشد...منم که هم پررو هم شکمو
ابدااااااا به روی خودم نیاوردم،رفتم با بابا و مامانو پریسا (دخمل عمه جوووووووونم
) بیرون،۱ شاتوت بستنی هم خوردم
دیدم یه کوچولو دردم بیشتر شد،وقتی اومدیم خونه هم که خب بالاخره شام میخواستم بخورم دیگه(به جووووووونه خودم اگه نمیخوردم مادر خانومی ناراحت میشد
) اما اینبار دیگه محض احتیاط قبلش ۱ قرص معده خوردمو با خیاله راحت شام میل کردم
....یه کمی بعدش دیدم این درد معده م حدودا ۱۰ دیقه به ۱۰ دیقه شده،یه کمی هم شدتش بیشتر شده،در حدی که دولا دولا راه میرفتم...باز بروی خودم نیاوردم،گفتم میرم میخوابم خودش خوب میشه...
واسه همین شنبه هم به هیچ کارم نرسیدم،چون هم شب نخوابیده بودم،هم هنوز یه کم دل درد داشتم،هم پا درد(که حالا اونم یه قضیه داره که حوصله ندارم بگم) خلاصه اینکه ...بعلههههه![]()
؟؟؟اون موقع که من احساسه گشنگی میکردم،واقعا گشنه بودم یا...تو روحه احساسم...
؟؟؟شایدم همه ی اون چیزایی رو که خورده بودم یه گوشه قایم شده بودن،بعد ییهو پریده بودن بیرونو خودشونو نشون داده بودن!!!!!!!!!!!
تازه شم...کلی مریضی های مختلف اومد تو ذهنم،مث...آنفولانزای نوع آ،مشکله صفرا،وبا،خونریزی معده،خونریزی مغز!...
و خیلی چیزای دیگه![]()
باید اونروز میرفتم،اول که رفتم تو یه صف وایسادم به چه درازی
بعده ۲ ساعت میگن فایل باز نمیشه،باید تصویه حساب میکردین!!!!!!
حالا فک کن من همون موقع ۴۵۰۰۰۰تومن از کجا بیارم که بریزم تو حلقه دانشگاه؟؟؟؟؟؟بعد از کلی بالا و پایین رفتن و جیغ و داد کردن سر اینو اون که ما نمیدونستیم...بالاخره فایلها رو باز کردن،بعد مدیر گروه معارف گفت درسایی رو که میخواین با شماره گروه بنویسین بدین،خودم انجامش میدم تا عص هم ثبت میشه...منم میخواستم تاریخ تحلیل رو روز ۳ شنبه عصر با یه استادی بردارم که خیلی ماهه،اصنم به حضور و غیاب کاری نداره،اندیشه ۲ رو هم ۲ شنبه با اونم یه استادی که اگه بهش میگفتم ترمه آخرمو اصن نیام قبول میکرد(آخه ۲شنبه ها فق همون ۱ درسو داشتم)اینا رو نوشتمو دادم به اون آقاهه...حالا عصری اومدم رفتم تو سایت دانشگاه میبینم این ۲تا رو با هم جابجا کرده،جفتشم افتاده با ۲ تا استاده...
و این یعنی اینکه من باید سر همه ی کلاسا حضور بهم برسونم
فک کن...!
کامپیوتر عزیزم پکید
ولم کنننن.....بذار گریه کننننننننننننننننم....
نمیدونم دیر یا نزدیک! میذارم.
![]()
![]()
![]()
) دیدم نه خیر،انگاری مادر خانومیه من یادش رفته بیاد دنبالم
در نتیجه همون وسط حیاط ۴ زانو نشستمو شروع کردم دقیقا به پهنای صورتم اشک ریختن![]()
تازشم اینکه از کلی وقت قبلش پشته در بوده ولی چون شلوغ بوده نتونسته زود بیاد تو...در عوض این درسه عبرتی شد واسه بقیه ی مادر خانومی ها که هر وقت شلوغ بود راهو واسه مامی جانه بنده باز میکردنو میگفتن شما زود برو تو که الان مریم فک میکنه نیومدی دنبالش![]()
مثلا اینکه یه پسره تو کلاسمون بود اسمش علیرضا بود،از اون بچه های شر بود که همه رو میزد
...اما...عمرا دستش به من نرسید...آخه ۲تا از پسرای دیگه (یاشار و مهدی)همیشه دنباله من بودن که کسی اذیتم نکنه![]()
(اشکالی نداره،عوضش مرد بار اومد)
بعدشم مامانامون فهمیدن که تو یه دبیرستان درس میخوندن و کلی باهم دوست شدن...هنوزم با هم دوستیم....الان مریم ترم آخره کشاورزیه
یه اتفاقه دیگه ی روز اول این بود که من از معلمم اجازه گرفتم که برم آب بخورم،اما انقده این مدرسه بزرگ و پیچ در پیچ بود که وقتی خواستم برگردم یادم نبود چند طبقه اومدم پایین
واسه همین یه عالمه واسه خودم تو مدرسه چرخیدم تا ناظممون دید من سرگردونم اسمه معلمم رو پرسید بعد منو برد سر کلاسم
دیگه همین!
معلمای بیچاره هر چی جامو عوض میکردن افاقه نمیکرد و من بازم کاره خودمو میکردم!![]()
) و به جمع مارمولک ها ! پیوستم...ولی... هرچی اون لیستا رو زیر و رو کردم اسمه خودمو ندیدم.فک کن!
از بین اونهمه آدم اسمه منو یکی دیگه (ارغوان که بعدا با هم دوست شدیم) توی لیست نبود....میبینی تو رو خدااااااااا....از همون روز اول پای ما به دفتر باز شد
خلاصه رفتیم پیشه ناظم و گفتیم اسممونو پیدا نکردیم،اونم گفت برید سر کلاسه ۳/۱ ما هم رفتیم،همچین که در کلاسو باز کردیم دیدیم یه شیر غران !!!!!!!!آماده ی حمله اس
بلا نسبته سگ برگشته با جیغ میگه " تا حالا کجا بودین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " (یکی نبود بگه آخه آدم!ما که روز اوله اومدیم تو این مدرسه کجا رو بلدیم که بریم؟
) منو ارغوان هم مث بید داشتیم میلرزیدیم....یه کم همو نگاه کردیمو گفتیم کلاسمون مشخص نبود واسه همین دیر شد،یه چپ چپ نگاه کرد و گفت دفه ی آخرتون باشه...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نکته ی جالبتر اینکه همه ی جاها پر شده بود و ما جا نداشتیم که بشینیم...معلمه گفت جا بدین بشینن...هیشکی اصن به روی خودش نیاورد
،یهو دوباره جیغ زد " میخواین من پاشم اینا بشینن
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" این دفه همه جابجا شدن و منو ارغوان یه عالمه گزینه ی انتخاب داشتیم
ارغوانو یادم نیست،اما من پیشه هدی و مرجان نشستم... هنوز هدی یکی از بهترین دوست جونامه،هرچند که خیلی وقته ندیدمش...از همین روزا شروع میکنه واسه ارشد خوندن...همین محیط زیست،گرایش ارزیابی.![]()
![]()
ولی دانشگاه بی نگین زیاد خوش نمیگذره که![]()
بعدشم تا آخر آذر تموم کنم که دی ماه دفاع کنم....
چون اصن نمیتونم به این فک کنم که تا خرداد معطله یه پایان نامه بمونم...![]()
![]()
![]()
ایشالا بخته همتون (هممون!
) زودتر باز بشه....![]()
![]()
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.
![]()
![]()
....شایدم بدتر از اون.حیف که اصلا نمیتونم توضیح بدم....بابا یکی منو درک کنه خب،یکی دلش بسوزه واسم،یکی دسته نوازش به سرم بکشه....![]()
![]()
منو از اینهمه سر در گمی در بیاره......![]()
![]()
(به جوووووووونه خودم
)
، یا نگین منو تحویل نمیگرفت
،یا جفتمون همو تحویل نمیگرفتیم...
! راستشو بخواین اصلا و ابدا هم یادم نمیاد که چی شد که با هم دوست شدیم،یعنی اون اوله اول چطوری سر حرف باز شد و ارتباطمون شروع شد(خدا وکیلی هرچی تو این 2،3 روزه به مغزم! فشار آوردم یادم نیومد)ولی در هر صورتدیگه اینو یادمه که از آخرای ترمه 2 دیگه خیلی باهم جور شدیم(حالا دلایلش بماند)تااااااااااا الان.(بترکه چشم حسود
)
."آبجی جووووونی تولد 1000 بار مبارک.ایشالا که 120 ساله بشی.ایشالا که تو زندگیت به هرچی که میخوای برسی.امیدوارم از این به بعد تا آخر عمرت فقط و فقط آدمای "آدم" تو زندگیت بیان
،و آرزو میکنم که همیشه شاد باشی و لبت خندون باشه![]()
.
دوم اون بیسکویت "دیجستیو" نگین جونه(خداییش تو از اول هم استعداد رژیم گرفتن داشتی
)(فک کنم ترم ۴ باشه)






![]()
این عکسو بهناز جووووون گرفته
جاش کنارمون خالیه![]()
هرچند که من تو اون شرایطی که خودت میدونی نشد بهتون شیرینیه تولدمو بدم ولی تو آدم باش (یعنی آدمه خوبی باش) و منو شرمنده کن و زودتر یه فکری بکن که هوسه کیک تولد کردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
متاسفم برای کسایی که فرهنگه وبلاگ خونی و استفاده از اینترنت رو ندارن،حتی لایق جواب دادن هم نیستن.فقط اینکه دوستای گلم مجبورم نظراتو تائیدی کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

